تبليغاتX
Close

Close

همستر من

واااااااااااای........

http://0k.010.img98.com/out.php/i345996_Image038.jpg


http://0k.010.img98.com/out.php/i346005_Tja.jpg


وای..............ئیگه چشمات نیست....بستن زیره خاکن...بمیرم الهی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 21:10  توسط Reyhane Gh  | 

این است پایان کلوز من....

امروز 4 شنبه نمی دونم چندمه....

امروز بدترین روزه زندگیم تا این لحظه از عمرمه....

کلوز مرد...امروز ساعت 7 شب کلوز مرد....

....................

یادته کلوز قسم خورده بودم تا وقتی زنده ای هر چند وقت یه بار اینجا رو اپ کنم؟؟؟؟؟ نردم....من ادم بدیم...

چند روزه کلوز حالش بد بود...اصلا بازی نمی کرد...امشب از صبح یه جوری بود نه خواب بود نه بیدار....غذا نمی خورد ... چشماشو باز نمی کرد ولی خواب نبود....

وای از ساعت 6:30 با چشمای بسته شدید داشت می لرزید...یه جوری داشت می لرزید....

بدنش یه جوری بود...کبود بود....شل شده بود... پاهاش...پاهاش یه جوری بود.... نمی تونستم بغلش کنم...یه جوری بود....ناخنش برگشته بود... داشت از درد به خودش می پیچید.... وایییییییییییییییییییییییییییییی

کاش نمی دیدمش.........

هیچی نمی تونم بنویسم

از وقتی داشت می لرزید فقط دارم گریه می کنم....چشمام قرمزه....سرم داره می ترکه به درک!

وای با دستای خودم خاکش کردم....

واااااااااااااااای.................

نمی تونم باور کنم..............

واااااااااااااااااااای..........

وااااااااااااااااااااااااااای..............

اصلا باورم نمی شه...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 21:5  توسط Reyhane Gh  | 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 16:42  توسط Reyhane Gh  | 

بازگشت....

به زودی بر می گردم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 17:5  توسط Reyhane Gh  | 

كلوز قريب

چند روز مونده ود به عید عازم سفر شدیم  دوباره مثله مسافرته  قبلی سعادت نگهداری از کلوز نسیب مامان بزرگم شد البته این دفعه یکم کم سعادت تشزیف داشتن چون : این دفعه کلوز رو خونه ی خودشون نبردن زیرا که فرمودند: عید که فامیل ها می رن خونشون ممکنه بچه های فامیل برن و کلوز رو اذیت کنن و ایشون هم حواسشون به مهمون ها باشه و وقتی یاد کلوز بیفتن که.... بله با وجود این شرایط بود که من مجبور شدم کلوز رو بی کس و تنها 4 شبانه روزه کامل تنها بذارم البته مادربزرگ جان فرمودند: تو نگران نباش من خودم روزی 3 بار ، صبح و ظهر و شب می رم هم بهش سر می زنم هم بهش غذا می دم . ما رفتیم مسافرت و تا 2 روز اول همه چیز خوب بود تا اینکه روزه سوم خاله جان زنگیدند و گفتند که یکی از فامیل ها جان به جان افرین تسلیم کردند و باید همراه با مادربزرگ جان تشریف ببرند زادگاهه ان به دیار باقی شتافته یعنی شمال و صبح شنبه عازم سفر شده اند، اولش خیلی دلم سوخت اخه امسال قرار بود بیان مشهد اونم تو عید حالا به جای اینکه اونا برای مسافرته شب عید بیان مشهد مادر بزرگه بنده باید می رفتن اونجا برای....داشتم به این مسائل فکر می کردم که ناگهان....یادم افتاد پس کلوز تو این 3 روز چی بخوره؟چی کار کنه؟نکنه فرار کنه ؟و کلی سوال دیگه تا اینکه به مادر بزرگ جان زنگیدم و گفتند که غذا برایش به اندازه ی 3 سال گذاشته اند ولی مگر من از ان شب خوابم برد؟ نخیر نبرد که نبرد. تا می خواستم که سر بر بالین گذاشته به یاد ان خرد می افتادم و با خود می اندیشیدم که اگر از قفس فرار کرده باشد ،اگر از غصه ی اینکه هیچ کسی کنارش نیست و تنهاست زبونم لال زبونتون لال افتاد و مرد، اگر از فرت گرسنگی پای مبارکش را خورد(یکی از دوستانه بنده که دارای همستری بودند فرمودند که ایشان روزی به همسترشان غذا نداده و همسترشان از فرت گرسنگی پای خود را خورده بودند و هنگامی که به دامپزشک مراجعه فرمودند ایشان فرمودند که دیگر برایش نمی توان کاری نمود و باید ان حیوان زبان بسته را هر چه زود تر کشت زیرا که دارد زجر می کشد) بله تمام این فکر و خیالات 3 شبانه روز با بنده بودند تا اینکه این 3 شبانه روز تمام شد و به خانه برگشتیم و کلوز جان در خواب ناز تشریف داشتند فقط کمی بیشتر از یکم چاق شده بودند ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 10:13  توسط Reyhane Gh  | 

5روز دوری تموم شد

بله بالاخره بنده از مسافرت تشریف فرما شدم و دل تنگی ها به پایان  رسید البته کلوزکم گویا تو این چند روزه خیلی بهشون خوش گذشته چون وقتی برگشتم دیدم ماشالله شده4برابر شده بود!البته روانشناسان به تازگی دریافتند که هنگامی موش ها و یا همان همستر ها ناراحت می شوند به خصوص اگر این ناراحتی از باب این باشد که از یار غارشان جدا شده باشند برای جبران این دلتنگی به خوردن غذا متوصل می شوند و به قدری می خورند که هم اندازه ی دگر رقبای خود که همان گربه سانان می باشند می خورند !!!ولی هنگامی که چشم در چشم شدیم من روزنه ای از نوره امید را در چشمانه زیبایش نظاره گر شدم

............................................................................................................................................

ولی خداییش من اونجا هم همش به فکره این جزقله بودم انقدر به فکرش بودم که یه روز صبح اسم خودم و خودش و ادرس وب رو روی ماسه ها نوشتم !!! از وقتی که ادرسه وب رو روی ماسه ها نوشتم بازدید کنندگان وبم 100 برابر !نظرات رو که دیگه نگین !!!!!!پر شده از نظر  تروخدا اینقدر نظر ندین !!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 15:31  توسط Reyhane Gh  | 

5روز دوری

5روز .... 5روز... اخه منی که حتی طاقته قهر کردنش رو هم ندارم چطوری می تونم 5 روز ازش دور باشم؟؟؟؟؟؟؟؟ اون شکلی که من دق می کنم که ... اه کاش می شد با خودم ببرمش... اخه چرا نمی ذارن سواره هواپیما بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دختر به این خوبی مهربونی ...اخه من خوب دلم براش تنگ می شه

داریم می ریم مسافرت...اونم 5روز... کلوز رو هم نمی تونم ببرمش...اخه من بدونه کلوز ....ولی اشکال نداره به جاش مرد بار میام!... دارم از الان امادش می کنم ولی حالا پیشه کی بذارمش؟؟؟؟؟ بله...این مسئله ای بود که 2 هفته روش وقت گذاشتم حالا نتایجش رو اعلام می فرمایم:

اول گفتم می ذارمش جای مهرنوش ولی از شانسه20 ته من مهرنوش اینا هم دارن میرن مسافرت...

دوم گفتم می ذارمش جای پسر عموم بعد یادم افتاد که اونا خیلییییییییییییییییییییی خشنن....


بعدش شروع کردم اسمه هر کسی رو که می شناختم نوشتم ولی هیچ کسی واجده شرایط کافی نبود از جمله این شرایط: 1-بچه ی زیره 15 سال دختر و پسر زیره 20 سال نداشته باشت 2- رفت و امد خانوادگی نداشته باشن 3-مهربون باشه 4-از کلوز هم نترسه

خلاصه هیچ کس رو پیدا نکردم که نکردم تا اینکه مامانم گفت بذارمشش جای مامان بزرگم من اولش اصلا زیره بار نرفتم اخه مامان بزرگم که کلوز رو از توی قفسش در نمی اورد!ولی خوب دیگه کسه دیگه ای نیست و باید بذارمش اونجا!

می دونم که خیلی دلم براش تنگ می شه و به مامان بزرگم گفتم که هر شب بهش زنگ می زنم تا حالشو بپرسم !!خدایا خودت کمکم کن البته کمک کلوز هم بکن که از دوری من دق نکنه!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 9:24  توسط Reyhane Gh  | 

بادا بادا مبارک بادا!

دست....دست...دستا شله...دست...

بله...کلوز داره با اجازتون ازدواج می کنه...بذارین از اول براتون توضیح بدم...

خاله ی دوستم هیوا همستر داره و اونا همستر رو دادن به هیوا . اسمش هم چاملیه . همرنگه کلوزه. اخی... قراره 8تا بچه بیارن اسم بچه هاشون رو هم انتخاب کردم: کلوز اول- کلوز دوم - کلوز سوم - کلوز جهارم - کلوز پنجم - کلوزه ششم - کلوزه هفتم و کلوزه هشتم . تازه تا همین الانش 6 تا از بچه هاش پیش فروش شدن!!!!!!

.........................................................................................................................................

تو این چند وقته همش امتحان داشتم و اصلا با کلوز کوچولوم بازی نمی کردم اونم همش قهر کرده بود منم که باهاش بازی نمی کردم ... اونم همش قهر می کرد

راستی یه چیزه جالب!: من وقتی می خوام درس بخونم حتما باید اتاقم سرد باشه می دیدم هی موقع امتحانا این کلوزه تا وقتی من درس می خونم خوابه و به محضه اینکه می رم بخوابم اون شروع می کنه به بازی کردن با خودم می گفتم: حتما قهر کرده و زیاد اهمیت نمی دادم تا اینکه یک شب که دیگه خیلی خسته شدم یکم کلوز رو برداشتم که باهاش بازی کنم که دیدم... طفلکی داره توی دستم یخ می زنه و می لرزه اولش که نفهمیدم چرا. بعدش رفتم جای مامانم ازش پرسیدم: مامان کلوز رو یه لحظه بگیر... نمی دونم چرا فکر می کنم داره می لرزه؟؟؟

مامانم: ا ا ... اهان ...حالا هی برو بخاری رو خاموش کن و پنجره ها رو باز کن ... خوب معلومه که بدبخت یخ می زنه ... حالا بدو برو یه حوله گرم کن بیار بده بهمن تا گرمش کنم

منم زودی رفتم و حوله رو گرم کردم و اوردم و پیچیدم دوره لوز بعد از 5 دقیقه بالاخره گرم شد و دیگه نلرزید!...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:27  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز این دفعه به طور کامل به حموم می رود!

جمعه عصر بود که داشتم نظر های وب رو می خوندم که رسیدم به نظری که: کلوز کثیفه و باید بشورم و ... . منم که خودتون بهتر می دونید اصلا جو گیر نیستما(!)همون جا زودی به مامان و بابام گفتم: یه حوله یه ظرف اب ولرم و شامپو رو بیارین که دیگه کثیفی بی کثیفی ! می خوام بهتون کلوز برفی رو نشون بدم!!!! و زودی رفتم کلوز رو با حولش و یک ظرف اب رو اوردم و به بابام گفتم من می گیرمش شما روش اب بریزین من رو سرش شامپو می ریزم شما روش اب می ریزین .بابام:این طفلکی که هنوز خوابه بذار بیدار شه بعد!

من: نخیر!همین الان باید به جنگ شپش های کثیف بریم و اونا رو غافل گیر کنیم!

و شروع کردم به شستن کلوز البته  یکدفعه قبلا به طور ناقص فقط پاهاش رو شسته بودم ولی تا حالا هیچ وقت به طور کامل نشسته بودمش. محکم تو دستم گرفته بودمش و داشتم می شستمش که یکدفعه از دستم افتاد ... وقتی تو دستم بود بدنش رو نمی دیدم ولی وقتی افتاد... خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی زشت و ترسناک شده بود....بدنش به اون پشمالویی شده بود 1بنده انگشته بدونه موی خاکستری... منم خیلی ترسیدم و یاده حرف اون فروشندهه افتادم که گفته بود: به هیچ وجه همستر ها رو نشورین چون اگه حتی یه قطره اب روش بریزه میمیره. منم کلوز رو همونجا گذاشتم و رفتم توی اتاقم شروع کردم به گریه کردن... بابا و مامانم هم زودی کلوز رو بردن که با سشوار خشک کنن و هی به من دلداری می دادن : مگه ما وقتی موهامون رو می شوریم خیس نمی شه و حجمش کم نمی شه؟ خوب کلوز هم مثله مایه دیگه... الان خشک بشه خوب می شه....

ایمان: مامان لباس سیاها رو کجا گذاشتی؟ طفلک... مامان تو باغچه کناره گل رز خوبه؟؟؟؟

من: بره بیروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون... نه کناره گل رز خوب نیست ایشالله کناره تو...بی ادب...

ایمان: می دونم سخته... ولی همیشه واقعیت تلخه ...

بابام: بیا ببینش...موهاش خشک شد...شد مثله روزه اولش...

اخی کلوزکم انقده تمیز و خوشگل شده بووووووووووود! شده بود مثله سفید برفی...

......................................................................................................................................................... سلام:ببخشید که این روزا دیر اپ می کنم ، جواب نظر های روحیه بخش و فوق العادتون رو نمی دم، دیگه به وب دوستای گلم از جمله مامان مفید جون،غزاله جونم،میم عزیزم، خاله ریزه جون،مریلا جون و ... سر نمی زنم ، به خدا خیلیییییییییییییییییی گرفتارم مخصوصا الان که فصله امتحاناست و ... ولی قول می دم از عید به بعد جبران کنم ، قول می دم... دلم برای نظر هاتون تنگ شده ها....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 17:26  توسط Reyhane Gh  | 

کلوزجاروبرقی

جمعه بود و کلوز رو اورده بودم توی اتاقم و ولش کردم که یکم برای خودش راه بره و خودمم مشغول کارای خودم شدم ... بعد از یک ربع که دیگه حسابی مشغول کتاب خوندن شده بودم خواستم برم بیرون که یک حسی بهم می گفت من یک چیزی رو سره جاش نذاشتم هر چقدر فکر کردم یادم نیامد و رفتم سمته قفسه کلوز که ببینم اون داره چه کار می کنه که... ناگهان یادم امد که من کلوز رو در اورده بودم و اصلا بهش حواسم نبوده و الان خدا می دونه کجا رفته ؟با خیال اسوده که مثله همیشه کلوز گم می شد و بعد از چند دقیقه پیدا می شه شروع به تجسس در اتاق کردم...که ناگهان چشمم به شومینه افتاد که روشن بود و نمی دونم چرا احساس کردم الان با صحنه ی دل خراش کلوز سخاری رو به رو می شم که خدا رو شکر رو به رو نشدم ناگه صدایی امد...صدایی مانند ان صدایی که یکبار اوایلی که کلوز رو گرفته بودم و از قفسش در اورده بودم و ایشون داشتند زحمت می کشیدند سوئی شرت بنده رو میل می نمودند شنیده شد...چشمم ناخداگاه به سمته سوئی شرت جدیدم که روی تخت بود افتاد و دیدم بله خانوم کاره خودش رو کرده و منم خیلی عصبانی شدم چون نه تنها سوئی شرتم رو که بلکه روتختیم رو هم خورده بود . غضب ناک کلوز رو برداشتم و گذاشتمش توی قفسش و بهش گفتم:لااقل می ذاشتی 1سال بپوشمش بعد میل می کردیش...اگه دیگه اوردمت بیرون ...این دفعه هم دلم به حالت سوخت که اوردمت بیرون یک ماه که نباوردمت بیرون... دیدم کلوز از توی دهنش داره یک چیزایی در میاره . دقت که کردم دیدم:مقداری سوئی شرت-مقداری رو تختی-قسمتی از یک کتاب- کمی از بالش!!!!و من فقط یک سوال در ذهن دارم:سرعت عمل و گنجایش دهانه یک همستر یه وزن 4کیلوگرم و قد 17سانت چقدر می باشد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 19:30  توسط Reyhane Gh  | 

همستر ها نمی تونند ادامس باد کنن!

2شنبه بود. و تقریبا فکر کنم یک سالی(!) می شد که قفسه کلوز رو تمیز نکرده بودم(!!!) و خیلیییییییییییییییییی قفسش بو گرفته بود و هر چقدر به روی خودم نیاوردم تا مامانم بیاد و قفسش رو تمیز کنه دیدم این روش فایده ای نداره و مثله اینکه خودم باید دست به کار شم! شروع کردم به تمیز کردن قفس، و ریختن پوشال های جدید...به به چه تمیز شد!حالا برم سراغه درس و مشقم... بعد از گذشته 5 دقیقه چشمم به قفسه کلوز افتاد و دیدم که از دهنه کلوز داره یک چیزه سفید رنگه چسب ناک بیرون میاد بیشتر که دقت کردم متوجه شدم اون چیزه سفیده چسب ناک "ادامسه"!!! منم همون طور داشتم به کلوز نگاه می کردم و با خودم می اندیشیدم که ادامس از کجا گیر اورده؟که یکدفعه یادم افتاد:ای وای... الانه که ادامسه به موهاش بچبه و مجبور بشم کچلش کنم! زود دست به کار شدم و با دستام دهنه کلوز رو باز کردم و ادامس رو سعی کردم به زور از دهنش بکشم بیرون ولی مگه می ذاشت؟ من ادامس رو بکش،کلوز بکش،من بکش،کلوز بکش،...دیدم این جوری فایده نداره و این ول کن نیست ، هر چند که در نظام جدید تعلیم و تربیت چند وقتیست که تنبیه کردن منتفی شده اما چاره ای نداشتم و 3تا به پشته گردن کلوز ضربه وارد کردم تا ادامس را به زوره مشت و لگد ول کرد. راستی در اون 5 دقیقه ای که ادامس در دهانه کلوز بود نتونست بادش کنه . و اینک به یکی از سوال های بشریت که چندین و چند سال ذهن نوابق را به خود مشغول کرده بوسیله ی پروفسور ریحانه و کلوز انیشتین جواب داده شد:"همستر ها نمی توانند ادامس باد کنند"  و اما یک سوال ذهنه پروفسور ریحانه را به خود مشغول کرده و از تمامی نوابغ و دوستانه خوب و نازنینم که به این وب بسیار ناچیز(!)  خواهشمندیم که اگر می توانند جواب این سوال را بیابند و به من خبر دهند متشکرشان می شوم " ادامس در قفسه کلوز از کجا پیدا شده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:16  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز و کلی ماجرا!!!!!!!!!!!!!

سلام ببخشید که یکم دیر اپ کردما!نکه بچه درس خونم دیگه اونقدری وقت نمی کنم اپ کنم!اما الان با چند تا داستانه توپ امدم!

جمعه بود و قرار بود بریم خونه ی عموم اینا منم خوش حال که الان کلوز رو می برم جای استوارت و... و چند تا بچه ی تپل مپل میاره !کلی قفسش رو تمیز کردم موهاش رو شونه کردم و .......که شب شد و من کلوز به دست رفتم جلوی در و به مامانم گفتم:بریم...بریم..من و کلوز اماده ایم ...بریم

مامانم:کلوز جان کجا تشزیف میارن؟

من:ا!خوب اونم میاد پیشه استوارت دیگه...

مامانم:نخیر بدو برو بذارش سره جاش..تو همین جوریش هم به درس و مشقات نمی رسی چه برسه که بخواد بچه دار هم بشه..

من:تروخدا...بیارمش دیگه...گناه دارم...

مامانم:گفتم نه

منم رفتم کلوز رو گذاشتم توی قفسش و رفتم خونه ی عموم اینا پسر عموهام کلی دعوام کردن که چرا کلوز رو نیاوردم و ...وای از دسته این پسرا...اگه بدونید با اون استوارته بدبخت چه کارا که نمی کردن!!!:اول که سینا و سروش رفتن روبروی هم ایستادن و با استوارت والیبال بازی کردن!!!!!!!!!!!منم زودی بلند شدم و سرشون داد زدم:شما دیگه چه جور ادمایی هستین؟خجالت نمی کشین با اون حیوونه زبون بسته این جوری می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و زودی استوارت رو گرفتم و گذاشتمش توی قفسش طفلکی استوارت سرش خیلی گیج رفته بود2بار از دستم خودشو پرت کرد پایین البته با اون کارایی که سینا و سروش باهاش کردن بهش حق می دم که اونم دیوونه بشه!!!بعد از 10 دقیقه دیدم که سینا استوارت رو بلند کرد و کردش توی یک ماشین که نصفه خوده استوارت هم نبود!!!!!!!داشت توی ماشینه له می شد!منم یکم عصبانی شدم و یه جیغه خیلی خیلیییییییییییییییییییییییییییی اروم سرشون کشیدم !اونا هم تحته تاثیره بمبه جیغم بودن زود استوارت رو گذاشتن توی قفسش!!!الان واقعا به خودم افتخار می کنم!سینا و سروش کجا و من کجا؟حالا می فهمم که کلوز داره توی خونه ی ما پادشاهی می کنه!من و کلوز کلی به خودم افتخار می کنیم!!!!!

کلوز به حموم می رود!

5شنبه بود و قرار بود به دلیله اصرار های فراوانه هم کلاسیهای گرام جمعه(ما جمعه ها هم مدرسه می ریم!)کلوز رو به مدرسه ببرم!مامانم هم گفت:اشکال نداره ببرش ولی قبلش ببرش حموم!من:نه!اگه بهش اب بخوره می میره!!!!!!امکان نداره!از مامانم اصرار و از من انکار!ولی دیگه مجبور شدم ببرمش حموم! مامانم رفت و یه ظرف اب اورد و به من گفت:تو محکم کلوز رو بگیر تا من روش اب بریزم! منم با هق هق گفتم:فقط لازمه بلایی سره کیوز بیاد اون وقت خودمو می کشم...و محکم پای کلوز رو گرفتم و مامانم روی پاش اب ریخت اون بدبخت که شکه شد و با هزار بدبختی شستمش !انقدر قیافش با نمک شده بود!شده بود مثله یه موشه اب کشیده!حالا نوبته خشک کردن و سشوار بود!منم سشوار رو روشن کردم و ...اصلا خواسم به درجه ی سشوار نبود و سشوار روی بیشترین درجش بود و تا گرفتمش سمته کلوز 3متر به پرواز در امد!قیافش شده بود عینه این ادمایی که سکته زدن! بسی رنج بردم تا این کلوز رو شستم و خشک کردم...پیر شدم...

کلوز برای دومین بار به مدرسه می رود!

بله!برای دومین بار اولین بارش پارسال بود که وقتی گرفتمش دوستم اوردش توی مدرسه بهم تحویل داد و امسال برای دومین بار....

جمعه بود و ساعت7 که کلوز رو برداشتمش و گذاشتمش توی یه ظرف ولی تا امدم از دره خونه برم بیرون کلوز از توی ظرفه پرید بیرون!دیدم نخیر تو این ظرفه نمی شه فرار می کنه!گذاشتمش توی یه ظرف شیشه ای! دیگه وقتی می خواست از ظرف شیشه ای بیرون بیاد سر می خورد و نمی تونست بیاد بیرون!!رسیدم به مدرسه که دیدم ای داده بیداد کلاسم شروع شده!حالا چجوری با کلوز از جلوی معلممون رد بشم؟؟؟و دلم رو زدم به دریا و مثله یه شیر رفتم تو کلاس و بچه ها کلی ذوق زده شدن و ...زنگ تفریح که خورد همه دوره کلوز جمع شدن و شروع کردن به تعریف و تمجید از خوشگلیه کلوز جونم!جدیدا دخترا دله شیر پیدا کردنا!کلوز رو توی دستشون می گرفتن!!!!و مردا هم جدیدا ترسو شدن!زنگه ریاضی تا کلوز رو بردم پیشه معلممون اقای وزیری ایشون پا به فرار گذاشتن!اخه من نمی دونم کلوز هم ترس داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تازه من جمعه به کلوز کوبیده هم دادم!!!!! ....................................................................................................................................

بله!و این بود داستانهای این چند وقته من و کلوز جان!فقط یه چیزی چرا همه ی نظرام پاک شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ترو خدا زیاد نظر بدین تو این پست!عقده ای شدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:58  توسط Reyhane Gh  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:45  توسط Reyhane Gh  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:44  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز و لاک!

داشتم با کلوز بازی می کردم که چشمم به ناخن هاش افتاد چه ناخن های بلندی داشت!منم ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد و ...............و رفتم به سمته دراورم و................و یک لاک برداشتم و رفتم جای کلوز و بهش لاک رو نشون دادم و گفتم:نگاه کن چه لاکه خوش رنگیه انگشتتو بده برات لاک بزنم!و به زور پاش رو گرفتم . شروع کردم به لاک زدنه ناخن هاش ولی مگه این کلوز یک جا اروم می گیره؟نمی دونید با چه بد بختی براش لاک زدم  که یکدفعه از دستم پرید و فرار کرد و رفت یه گوشه نشست وشروع کرد به خودشو تمیز کردن و پاشو که براش لاک زده بودم برد تو دهنش و منم پریدم طرفه کلوز و پاش رو از تو دهنش کشیدم بیرون اخه هنوز لاکا خشک نشده بود و اگه لاک ها رو بخوره می میره نمی دونستم باید چی کار کنم؟پاش رو با دستم گرفته بودم ولی همش از دستم فرار می کرد که یکدفعه چشمم به ناخن گیر افتاد و زودی رفتم  و ناخن گیر رو برداشتم و باهاش افتادم به جونه کلوز و شروع کردم ناخن هایی رو که براش لاک زده بودم به کوتاه کردن البته کلوز رو با تمامه زورم گرفته بودم که فرار نکنه و بالاخره ناخن هاشو گرفتم!

الان که به کارم فکر می کنم و به کارم می اندیشم(!)می بینم اخه این چه کاری بوده من با اون زبون بسته کردم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:16  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز و استوارت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سینا و سروش(پسر عموهام) اون روز با استوارت(همسترشون) امده بودن خونمون و اول یکم کلوز رو در اوردم باهاش بازی کردم بعد استوارت رو در اوردم و باهاش بازی کردم و بعدش............... بعدش 2تایی شون رو با هم در اوردم که با هم دیگه بازی کنن ولی .............اول امدن نزدیک همدیگه بعدش همدیگرو.............الههههیییییییییییییییییییییییییییی همدیگرو داشتن بوس می کردن انقدر قشنگ بودددددددددددددددددددددددددددددد .........تازه داشتن همدیگرو بوس می کردن که............که این نوید... امد و براشون سیب انداخت و استوارت دیگه دست از بوس موس برداشت و رفت شروع کرد به سیب خوردن و این کلوزه سبک هم هی داشت این استوارت رو بوس می کرد تو دلم گفتن عجب این کلوز دختره سبک و کف کرده و پسر ندیده ایه!اون استوارته داره سیب می خوره و اصلا این کلوز رو ادم حساب نمی کنه و این دختره سبکه ما داره اونو بوس می کنه!منم به غیرتم بر خورد و کلوز رو برداشتم و گذاشتمش توی قفسش و گفتم: برو دختره ی سبک ابروم رو جلوی پسر عموهام بردی اگه دیگه گذاشتم پسر بیاد خونمون جایزه داری!........ راستی پسر عموی دیگم هم  امد خونمون و کلوز رو دید و جذبه کلوز شد و زودی رفت اونم یه همستر گرفت!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:6  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز بهترین و خوشگل ترین همستره دنیا!

دیشب(4شنبه)عموهام و خاله هام افطاری امده بودند خونمون و پسر عموم هم همسترش رو اورده بود خیلی کوچولو بود ولی اصلا خوشگل نبود خیلی لاغر بود و اصلا هم شیطون نبود از وقتی از خواب بیدار شد همش فقط رفت توی چرخ و فلکش و چرخید اما این کلوزه شیطونه ناقلا از وقتی از خواب بیدار می شه خودش رو به اب و اتیش می زنه تا بیارمش بیرون منم که دل نازک!

مامانم کلوز رو اروم گرفت تو دستش و اروم اروم رفت سمته اتاق داداشام پسر خالم هم توی اتاق داداشام بودو اصلا متوجه حظور من و مامانم نشد و مامانم  یکدفعه کلوز رو انداخت رو هومن(پسر خالم) اون طفلکی هم 3 متر از جاش پرید و منم خیلی خندم گرفته بود اخه هومن 3متر پرید و من هی می خندیدم و هی به مامانم می گفتم :ای بابا کلوز گناه داره دست و پاش می شکنه ولی مگه مامانم گوش می داد؟ این دفعه نوبت خاله و عمم بود که مامانم کلوز رو اروم برد و انداخت رو خالم اما اون زیاد نترسید و انا حالا نوبته عمم بود عمم هم که گفت: مگه همستر هم ترس داره؟و مامانم همون جا کلوز رو پرت کرد روی عمم اونم که اصلا نترسیدا! فقط کلوز رو پرتاب کرد و در رفت که دیدم کلوزکم یه گوشهافتاده و داره می لرزه منم به غیرتم برخورد و زودی کلوز رو برداشتم و بردم گذاشتمش توی قفسش حالا از دسته مامانم خلاص شده بودم و افتاده بودم گیره پسر عمم! اونن که دیگه منو دیوونه کرد کلوز رو هی می گرفت و فشارش می داد و هی من می گفتم: نکن نوید ... نوید نکن نوید ...نویدددددددددددددددددددددددددددددد نکنننننننننننننننننن منو پیر کردی ! این نوید هم کلوز رو از گردنش گرفته بود و داشت خفش می کرد منم زودی کلوز رو ازش گرفتم و گفتم:بدو بدو برو بیرون که الان خیلی عصبانیم و.........

هی......خدا رو شکر که دیشب تموم شد ولی همون دیشب 10 سال از عمرم کم شد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:11  توسط Reyhane Gh  | 

کلوزه بی ادب

سسه شنبه شب بود و من داشتم با اینترنت کار می کردم که بابام گفت:من کلوز رو بر می دارم یکم با هاش بازی کنم.منم گفتم:باشه فقط حواست بهش باشه.و رفتم سراغ کار های خودم و بعد از 1 ساعت مامان گفت که برم شام بخورم و منم اول رفتم تو اتاقم تا ببینم کلوز چی کار می کنه وقتی رسیدم جلوی قفسش دیدم که کلوز نیست دوباره نگاه کردم دیدم نیست که نیست داد زدم:مامان مامان کلوز اونجایه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_نه مگه تو قفسش نیست؟

_نههههههههههههههههههههه امیییییییییییییییییییییییر کلوز کجاست؟ایمان کلوز اونجاست؟بابا کلوز رو ندیدی؟

ایمان:نه من ندیدمش

بابام:نه منم ندیدمش

دیدم امیر یکم دست و پاشو گم کرده و داره یک کارایی می کنه که دو هزاریم افتاد هر چی هست زیره سره امیره.امیر تو کلوز رو ندیدی؟

_هیم؟.....کلوز؟.....درش اورده بودم باهاش بازی کنم که.....که یادم رفت اوردمش بیرون و رفتم سراغه کارهای خودم

_چی؟......تو کلوز رو در اوردی و حواست بهش نبوده؟...به من مربوط نیست ....یا تا 5 دقیقه دیگه پیداش می کنی یا هر چی دیدی از چشمه خودت دیدی.........

دوباره کله خونه و خونواده بسیج شدن تا کلوز رو پیدا کنن بعد از 1-2 دقیقه دیدم کلوزکم رفته زیره مبل نشسته و داره خودشو تمیز می کنه و من گفتم: پیداش کردم... ولی دیگه نمی خواد شما ها بیارینش بیرون که منو نصفه عمر کنید و کلوز رو بردم گذاشتمش تو قفسش و شب دیدم هی داره خودشو بالا و پایین می کنه و به در و دیوار می کوبه این کاراش یعنی:من رو بیارین بیرون.منم گفتم: می خوام برم بخابم برو روی چرخ و فلکت بازی کن . و رفتم که بخوابم که مامانم امد و گفت:اخی...گناه داره..... و دستشو برد جلوی کلوز که یکدفعه کلوز انگشته مامانم رو با دندوناش گرفته و مامان هی می گه :کمک...کمک.... هر چقدر هم مامانم انگشتشو تکون می داد کلوز ول نمی کرد که باز خودم دست به کار شدم و با هزار بدبختی کلوز رو ولش کردم که دیدم انگشته مامانم داره ازش خون میاد اونم چه خونی!رو به کلوز کردم و گفتم:دختره بی ادب وحشی شده حالا که یک هفته بیرون نیاوردمت و بهت تخمه ندادم اون وقت ادب داشتن رو یاد می گیری. و رفتم گرفتم خوابیدم و کلوز هم شروع کرد به خوردنه چرخ و فلکش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم چرخ و فلکشو کنده منم گفتم:خوب به مجازاتت یک بنده دیگه هم اضافه شد:یک هفته بدونه چرخ و فلک!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:59  توسط Reyhane Gh  | 

فرار از قفس

کلوز هم دیگه لوس شده یه شب بیرون نیارمش زودی قهر می کنه و میره وسط قفسش با چشمه باز دراز می کشه منم که دل نازک!!!!!!زودی میارمش بیرون!5شنبه بود که دیدم باز خانوم قهر کرده و رفته یه گوشه نشسته منم رفتم و درش اوردم و ازادش کردم تا یکم برای خودش بازی کنه و خودمم داشتم با گوشیم بازی می کردم اون بازیه هست city bloxxداشتم اونو بازی می کردم بیشترین رکوردمم تا حالا 224 طبقه بوده حالا بگذریم!بعد از حدوده 10 دقیقه دیدم ا!کلوز کجاست؟هر طرف رو نگاه کردم نبود که نبود که یکدفعه: ریحانهههههههههههههههه این چرا امده توی اشپز خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی امده تو اشپزخونه؟

کلوززززززززززززززززززززز

امدممممممممممممممممممممممممم

من:مامان این چه کاریه می کنی؟ نمی گی می ره توی کابینت ها؟

مامانم:من به کلوزه تو چه کار دارم؟امدم توی اشپزخونه دیدم اینجایه و ..........

با خودم فکر کردم و گفتم: اگه یه حسابه دو دویی بکنیم می بینیم که از تو اتاق تا اشپزخونه طی 3 دقیقه احتمالا با سرعته اسبه بخار حرکت کرده! من قبلا فقط فکر می کردم این کلوز فقط با گوگوش و تارزان فامیله ولی مثله اینکه این کلوز با رزا هم فامیله که انقدر به اشپزخونه علاقه داره!

زود بلندش کردم و گذاشتمش توی قفسش که دیدم دوباره قهر کرده منم رو بهش گفتم:خودتو لوس نکن امکان نداره تا شنبه بیارمت بیرون تو جنبشو نداری جاهایه بد بد میری! ولی کی می تونه جلوی نگاه های این وروجک بهش نه بگه؟دوباره درش اوردم و خودمم حسابی حواسم بهش بود باز یک لحظه ازش غافل شدم دیدم نیست این دفعه دیگه جدا نبود هر جایی که به ذهنم می رسید رو نگاه کردم ولی نبود که نبود

مامان بابا امییییییییییییییر ایمانننننننننننننننننننننننن کلوز نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

بابام شروع کرد به اتاق ها رو گشتن مامانم رفت تو اشپزخونه امیر تویه هال ایمان تویه پذیرایی و منم توی اتاق مطالعه ولی انگار که اب شده بود رفته بود تو زمین نبود که نبود!

ریحانهههههههههههه بیا اینجاست داره از شومینه میره بالا

منم خودمو زودی رسوندم و:خوب مگه تو اینجا عتیقه ای ایمان؟بگیرش دیگه الان میره از شومینه بالا!

به من چه!تازه خیلی هم بهت لطف کردم که امدم دنبالش و.....

منم زود بر داشتمش و گذاشتمش توی قفسش و گفتم:حالا هر چقدر دلت می خواد برو وسط قفسط بشین و به من ذل بزن امکان نداره بیرون بیارمت!




+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:23  توسط Reyhane Gh  | 

عکس پشمک همستره خوشگله غزاله جونم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:4  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز در یک قدمی مرگ!

حدودا یک ماهی  می شه که یک همسایه ی جدید امده طبقه ی بالای خونه ی ما. همسایمون یک دختر داره به اسمه هلیا که یک ونیم سالشه و تازه داره دندون در میاره و خیلی هم اذیت می شه و 24 ساعته گریه می کنه . پنج شنبه بود که دیدم مامانش زنگ زد خونمون و گفت: ریحانه جون چند دقیقه میای بالا با هلیا یکم بازی کنی خیلی اذیتم می کنه! منم که چون بچه ها رو خیلی خیلی دوست دارم زودی پریدم و رفتم پیششون. یک چند دقیقه ای اروم شد ولی بعد از اون دوباره شروع کرد گریه کردن منم  دیدم چه ماشاالله چه صدایه بلندی داره نزدیک بود پرده ی گوشم پاره بشه به مامانش گفتم: من می رم برای هلیا یک عروسک از خونمون بیارم. و رفتم خونمون که مامانم گفت: ا! تو چرا امدی؟برو بالا یکم باهاش بازی کن گناه داره! من: من گناه ندارم که پرده ی گوشم پاره شد؟مامان دیه ی یه گوشت چه قدره؟ داداشم: تو از اولم کر بودی به پایه اون هلیا نمی خواد بندازی!

من: لوس!مامان امدم براش یه عروسک ببرم شاید ساکت شد فقط نمی دونم کدوم یکی از عروسکامو ببرم؟ یه عروسکه پاره پوره بسشه!اگه عروسک جدیدامو ببرم دخلشو میاره!

مامانم:بیا بیا همین کلوز رو ببر یکم باهاش بازی کنه

من:دیگه چی؟اولن الان صبحه و کلوز خوابه و اگه از خواب بیدارش کنم مجبورم تا سه چهار روز نازشو بکشم تا با من اشتی کنه

مامانم:بدو بدو بیا همن رو ببر بهت می گم!

دیدم مامانم قفس کلوز رو بر داشته رفته جلوی در و می گه:بدو بیا همین رو ببر

منم مجبوری کلوز رو بردم و همسایمون گفت: وای چه همستره خوشگلی اسمش چیه؟

من:اسمش کلوزه.

- درش بیار یکم هلیا باهاش بازی کنه!مجبور شدم کلوز رو از توی قفسش در بیارم . هلیا ذوق زده بود و هی می گفت: طوطو....طوطو .... یکدفعه دیدم هلیا دمپاییش رو برداشت و با سرعت نور و خیلی محکم پرتش کرد طرفه کلوز منم طی یک عملیاته انتحاری خودمو انداختم جلوی کلوز و با عصبانیت گفتم: ا!هلیا جون تو که الان می زدی این بنده خدا رو له می کرده! ماشالله با اینکه بچه ای چه زوری داری چه دردم گرفت!

زودی کلوز رو گذاشتم توی قفسش و دیدم این هلیا دست بردار نیست دمپایی رو گرفته دستش و افتاده دنباله کلوز منم رو به همسایمون گفتم: خوب دیگه هلیا ساکت شد من دیگه می رم ولی ماشاالله چه روحیه ی خشنی داره زیاد نذارین بشینه پایه این جم و کشتی کج ها رو نگاه بالاخره دختر با این روحیه ی خشن رو دستتون می مونه.دیدم هلیا داشت نزدیک می شد منم زود یه خداحافظی کردم و فلنگ رو بستم و رفتم!


+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:51  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز قهر قهرو!

 

سه شنبه بود و قرار بود از صبح بریم باغ و شب برگردیم منم برای کلوز غذا به اندازه ی کافی گذاشتم و خوش و خرم بر گشتیم ساعت تقریبا 12 بود و گفتم الان که بریم حتما کلوز تو چرخ و فلکش داره می چرخه تا وارد خونه شدم اولین کاری که کردم رفتم جای قفس کلوز که دیدم کلوزکم گوشه ی قفسش غمبرک زده و نشسته دلم خیلی براش سوخت ولی اون شب خیلی خیلی خسته بودم بس که بازی کرده بودم و فقط دلم می خواست برم بگیرم بخوابم کلوز رو بغلش کردم و گفتم: کلوز خانوم من امشب خیلی خستم ولی به جاش قول می دم فردا شب 2 ساعت بیارمت بیرون . و رفتم خوابیدم ولی اون شب اصلا رو چرخ و فلکش نرفت که نرفت! فردا شب که شد بلند رو به کلوز گفتم:الوعده وفا! ولی وقتی کلوز رو از قفسش اوردم بیرون اصلا مثل شبای قبل نبود و فقط یه جا وایستاده بود در صورتی که شبای دیگه انقدر تند می دوید که منم باید پا به پاش با هاش می دویدم! گفتم شاید اولشه و نیم ساعت بگذره حرکت کنه ولی نسم ساعت گذشت و هیچی! همون جوری خشکش زده بود! یک ساعت گذشت ولی بازم حرکت نکرد که نکرد منم حوصلم سر رفت و گذاشتمش توی قفسش و اونم رفت و یه گوشه نشست که................ یک ان یاد کارای خودم افتادم که وقتی قهر می کردم دقیقا مثلکارای کلوز رو می کردم که دو هزاریم افتاد که بابا این بچگک به خاطره دیشب قهره! ولی دیگه از فرداش دیگه کم کم اشتی کرد و دوباره شد همون کلوزه فضول و شیطونه خودم!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:14  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز نقاش!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:55  توسط Reyhane Gh  | 

"شعری برای کلوز"

اون شب کلوز رو مثل همیشه از قفسش در اوردم و داشت برای خودش بازی می کرد که یک دفعه یه شعر در مورد کلوز

اون شب کلوز رو مثل همیشه از قفسش در اوردم و داشت برای خودش بازی می کرد که یک دفعه یه شعر در مورد کلوز بهم الهام شد(!!!!!!!!!!!!!!) منم زود رفتم و یه کاغذ قلم برداشتم و شروع کردم به نوشتن:

یه همستر دارم چه نازه                           

موهاش چقدر کوتاهه                     

  اسم اون کلوزه 

خیلی شیطون و لوسه   

 صبح ها همش می خوابه             

 ولی شبا بیداره

  اون عاشقه گشنیزه                     

  قهر قهرو هم هست تازه!                 

   می خوره برگ کاهو                          

    می دوه مثله اهو

نمی دونم این بیته اخر از کجا اومد! بهم الهام شد(!!!!!!!!!!!!!!) منم زود رفتم و یه کاغذ قلم برداشتم و شروع کردم به نوشتن:

یه همستر دارم چه نازه                           

موهاش چقدر کوتاهه                     

  اسم اون کلوزه 

خیلی شیطون و لوسه   

 صبح ها همش می خوابه             

 ولی شبا بیداره

  اون عاشقه گشنیزه                     

  قهر قهرو هم هست تازه!                 

   می خوره برگ کاهو                          

    می دوه مثله اهو

نمی دونم این بیته اخر از کجا اومد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:16  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز تارزان!

همین دیشب پریشبا بود که کلوز رو از قفسش ازاد کردم و بردمش و گذاشتمش توی پذیرایی خودمم رو کاناپه دراز کشیده بودم و هندزفری مو زده بودم و داشتم اهنگ گوش می دادم  و یک ان دیدم ا! کلوز کجایه؟ این ور رو بگرد اون ور رو بگرد دیدم نیست که نیست گفتم اها! حتما رفته تو بلند گوهای سینما خانگی چون کلوزکم نکه عاشقه خوانندگیه همیشه وقتی تو پذیرایی گم می شه می ره اونجا یحتمل از فامیلای گوگوش یا مدونا باید باشه! ولی اون جا هم نبود هر جا که ذهنم قد می داد رو گشتم ولی نبود که نبود! یک ان دیدم رو درخت(مامانه من علاقه ی کثیری به گل و بوته داره و به همین دلیل اگه یه نگاه به خونه ی ما بندازین توش می تونین 7-8 عدد درخت رو ببینین) رفته! چه قدرم ماشاالله هزار ماشاالله بالا رفته بود اگه کسی از دور می دیدش احتمالا با یه میمون اشتباهش می گرفت! یه ان به خودم امدم دیدم وای چقدر بالا رفته الانه که با سر بیاد پایین و قطع نخاع بشه پریدم و گرفتمش و از درخت اوردمش پایین و تو دستم گرفتمش و گفتم: اخه دختره گلم این چه کاریه می کنی؟اخه مگه تو میمونی؟ من قبلانا فقط فکر می کردم تو از فامیلای مدونایی ولی الان که دقت می کنم می بینم مثل اینکه باید یه سر و سریم با این تارزان داشته باشی!من مادرتم تجربم از تو بیشتره با این پسره(تارزان) زیاد نچرخ کارایه بد بد بهت یاد داده!یه وقت خدای نکرد دیده گولت زد و .............دیگه رو دستم می مونیا بگو اگه واقعا قصدش امره خیره بیاد خواستگاری!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:24  توسط Reyhane Gh  | 

وب جدیدم

من یه وبه جدیدم درست کردم که توش نقاشیام رو گذاشتم البته هر کار کردم نتونستم عکس کلوز رو بکشم! اینم ادرسشه:www.dehkadeyenaghashi.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:59  توسط Reyhane Gh  | 

ریحانه ی تاثیر گذار!

رفته بودیم خونه ی مامان بزرگم و همه ی عمو ها و عمم اونجا بودن ما کوچیکتر ها هم رفتیم تو اتاق که بازی کنیم که من گفتم:بچه ها من یه همستر گرفتم.و گوشیم رو در اوردم و عکسشو بهشون نشون دادم و پسر عمم زود گوشیم رو بر داشت و رفت به کل فامیل عکسشو نشون داد و پیله کرد که:مامان من دیگه طوطیم رو نمی خوام منم مثل ریحانه یه همستر می خوام

عمم:باشه نوید جان ادرسشو بعدا زنگ بزن خونه ی ریحانه اینا ازش بپرس تا بریم برات بگیریم

و منم اونجا خودشیرینیم گل کرد و گفتم:نوید جون ناراحت نباش من ادرسشو حفظم خیابونه ....مغازه ی دنیای همستر

نویدم رفت و زودی ادرسو نوشت و پیله کرد که :مامان بابا همین الان بریم بگیریم . هی از  نوید اصرار هی از عمم اینا انکار عمم یه نگاهی بهم کرد و گفت: ریحانه خدا نگم چی کارت کنه عمه که این تا همین امشب نریم و یه همستر براش نگیریم ول کن نیست که نیست . باز دوباره ما بچه ها رفتیم تو اتاق و من گفتم: خیلی با نمکه باهاش بازی می کنین بهش غذا میدین و............. کلی از همستر براشون خوب گفتم که پسر عموم گفت:تو چرا سفیدشو نگرفتی؟

-من از این رنگش خوشم امد ولی هر رنگیشو بخوای داره تازه یه مدل داره که پشماش خیلی خیلی بلنده

-ریحانه گاز نمی گیره؟

-نه بابا خیلی مهربون و تپل مپله

-منم باید یه دونه بخرم

-منم میرم که یه دونه بخرم

-منم خیلی خوشم امد حتما یه دونه می گیرم راستی بیماری نداره؟

-نه از همستر ها به ادم هیچ بیماری سرایت نمی کنه ولی ممکنه وقتی تو سرما بخوری و جلوش عطسه کنی اونم سرما بخوره ماله منم اولا که گرفته بودمش یه بار سرما خورد ولی زودی خوب شد!

از اون روز یه یک هفته ای گذشت و پسر عموم سینا زنگ زد و گفت:سلام ریحانه خوبی؟

-مرسی تو خوبی؟

-اره من و سروش یه همستر خریدیم

-مبارکه! چه رنگیه؟

- مثله رنگه تویه

- اسمشو چی گذاشتی؟

-استوارت

-دختره یا پسره؟

- نمی دونم!

- نوید(پسر عمم) نگرفت؟

- هنوز که نه ولی گفته تا یه هفته دیگه می ره می گیره

.........................................................................................................................................

تازه من و کلوز رو همسایه مون هم تاثیر گذار بودیم چون از وقتی کلوز رو دیدن اونا هم خیلی خوششون امد و گفتن که اونا هم می رن و می خرن! بالاخره این ماییم دیگه!(من و کلوزیم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:13  توسط Reyhane Gh  | 

درباره ی همستر ها

هر چند این وب راجع به خاطراته من و کلوزه ولی بد نیست کمی هم اطلاعات راجع بهشون هم داشته باشین همسترها از دو نژاد موش و سنجابن و ظاهری مثل موش بی دم دارن البته نوع رفتار هاشون با موش ها فرق داره مثلا همستر ها اون قدری تند نمی دون و از موش ها پشمالو تر و کپل مپل ترن غذای همستر ها( البته اینا رو از توی کاغذی براتون مینویسم که موقع خریدش مغازه داره بهم داد) خشکبار روزی 2 تا 3 بار:

نان سوخاری(هر روز) بادام پسته گردو تخمه خام (گاهی)

ماکارونی یا برنج در زمان ابکش- ذرت - نخود فرنگی ابپز حبوبات ابپز-سیب زمینی ابپز- استخوان مرغ بدون گوشت ابپز گاهی (البته باید بعد از یه ربع استخوان را بردارید)- سویای خشک-انجیر و خرمای خشک-گندم و جو- سفیده تخم مرغ ابپز گاهی

سبزیجات روزی 1 بار:

گشنیز- هویج-سیب-کاهو-کلم-موز-کدو-فلفل دلمه ای- شلغم

اکیدا ممنوع:

گرما و افتاب

سبزیجات زیاد- خیار- گوجه

مرکبت و میوه های ابدار

نمک- قند - روغن- پفک- چیپس

از شستن همستر ها هم جدا خودداری کنید

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:12  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز مریض

2 شنبه بود و رفته بودم قفس کلوز رو تمیز کنم که دیدم ررنگ مدفوع کلوز از مشکی به قهوه ای تغییر کرده زود تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به اون جایی که ازش کلوز رو خریدم و ماجرا رو بهش گفتم و اون گفت: همسترتون چون بهش زیاد سبزیجات دادین اسهال شده! اون روز مامانم سبزی کلوز رو براش ریخته بود مامانام همیشه وقتی برای کلوز غذا می ریزه زیاد می ریزه و می گه:بذار بخوره چاق بشه!منم اون روز چون دخترکم کلوز مریض بود خیلی ناراحت شدم و برای اینکه به مامانم یه درسی داده باشم که به کلوز از این به بعد دیگه زیاد سبزیجات نده گریون کلوز رو بر داشتم و بردمش تو اتاق مامانم و گفتم:حالا هی بهش سبزی زیاد ندی 100 بار بهت نگفتم مریض می شه!

-حالا مگه چی شده؟

-هیچی کلوزکم اسهال شده و تا 24 ساعت دیگه می میره!حالا منم گریه نکن کی بکن!البته از دروغ خودم خیلی خندم گرفته بود داداشم زود از تو اتاقش امد و ماجرا رو از مامانم پرسید و گفت: خیله خوب بسه دیگه گریه نکن صدای گریت تا هفت تا خونه اون ور تر رفت دیگه کسی نمی یاد خواستگاریتا! رو دستمون می ترشی! اخه من با اون حالم حالا امیرم اومده داره مزه می پرونه!من از اتاق رفتم بیرون و رفتم تو پذیرایی کلوز رو ول کردم و خودم رو مبل نشستم و زانوی غم بغل گرفتم و های های گریه کردم بابام از بیرون امد و گفت: باز چرا میتان(بابام میتان صدام می کنه) داره گریه می کنه؟ مامانم و امیر ماجرا رو تعریف کردن و بابام امد جای من و سرمو از رو زانوهام بلند کرد و گفت:میتان بابایی یه لحظه گریه نکن بابا رو نگاه کن کارت دارم بابایی ما که ادمیم همون یه روزی می میریم چه برسه به کلوز تازه بابایی مگه ما ادما مریض نمی شیم؟ خوب اونم مریض شده دیگه. منم که دوباره یاد کلوزم افتادم بلند تر از قبل زدم زیر گریه بابام گفت:اصلا اگه مرد خودم برات یکی دیگه می گیرم حالا برو صورت تو بشور دیگه گریه بی گریه من ناراحت می شما! حالا امیرم از اون طرف داره مزه می پرونه:مامان امسال هر کی ابغوره خواست بهش بگین ما می فروشیم اونم چه ابغورهای! خلاصه اون شب گذشت و کلوز سرحال و شاد و خندون بازی می کرد ولی دیگه از اون روز به بعد مامانم هیچ روزی دوباره بهش غذا نداده!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:56  توسط Reyhane Gh  | 

کلوز در مسابقات رالی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 9:41  توسط Reyhane Gh  |